هیچ میدانی....
محمدرضا شفیعی کدکنی
محمدرضا شفیعی کدکنی
داد مــی زد؛
گریــه مــی کــرد؛
مـی گفت: مـی خواهـم صورت بـرادرم را ببـوسم...
اجــازه نمـی دادنـد.
یکــی گفت: خواهــر است مگــر چـه اشکالـی دارد؟ بگذاریــد بـرادرش را ببـوسد......
گفتنـد: اصـرار نکنیـد .....نمــی شود...
در مقابـل اصـرار زیـاد گفتنـد:
این شهیــد سر نـدارد.

نشانــی را از مــادر پـرسیدنــد
گفت: گلــزار شهــدا... قطعــه ی...
یادم افتـاد قطعــه همــان غـزل است اگـر سر نداشتــه باشـد...
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است / دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است...
السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده
ااز مرحوم حاج آقا مجتهدی نقل شد که میفرمودند: آقای آخوند از آقای نخودکی خواست که او را موعظه کند.
آقای نخودکی گفت: مرنج و مرنجان
آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم.ولی مرنج یعنی چی ؟*چطور میتوانم ناراحت نشوم؟*مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور میتوانم نرنجم؟!
آقای نخودکی گفت: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی.
شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد
آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد
اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد
تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟
تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درك دعا رسيد
تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد
هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد
احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد
داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)
شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد
در تل زينبيه غروبت طلوع كرد
با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد
با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد
تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه
شعر از :علیرضا قزوه
محمدرضا شفیعی کدکنی
هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی . . .!!!
ا
چند روز قبل از اتمام سال ۹۰با هفتا از رفقا مشهد الرضا (ع) بودیم .این سفر وزیارت از دید من با تمام سفرهام به مشهد متفاوت بودو همه ی همسفرام هم تک تک به این نکته اعتراف کردن.
اما شبی که برگشتیم به این هفت نفر پیام دادم که نظرتون رو در مورد سفر بگید که پیامای جالبی برام فرستادن.....
یکیشون نوشت سفر کوتاه بود اما پربرکت ومعتقد بودبا این لحظات به عالم طعنه می زنه
دومی درد دل نوشته بود ." سلام احمد جان بهترین ومتعادلترین اردویی بود که داشتم ...چون بغضی در درونمون نبود نسبت بهم... کاش همه اردوهای دارالقرآن اینطوری بود.
وسومین همسفر"سلام ... وقتی نگاه میکنم ومیبینم که خدا گفته مواظب همنشینان خودتون باشیدکه میتونن شما رو تباه کنن میترسم ُ.از طرفی وقتی میبینم خدا چه رفقای نابی جلوی راهم قرار داده امید ودلخوشی وکلی حسای خوب دیگه میریزه تو قلبم...جای شکرش همیشه باقیه... دوست خوب بعذ خانواده ی خوب بزرگترین نعمته.
چهاراین که "توی سفرهای مشهدم بهترین بود!اتفاق جالب سفر حامد بود!تواین سفر فهمیدم که فاصله ها دارم با آدم شدن ودوستام. هر چندتا اتفاق بودکه برا خودم عبرت وتجربه (همه فک میکنن اولیندولی نمی دونن یکی مونده به آخرین)نتونستم خوب توضیح بدم.
وپنجمین رفیق بعد از این سه بیت حافظ نوشته بود "فکر کنم اولین وبهترین دعای ندبه ای بود که خوندم.
دردم از یاراست ودرمان نیز هم دل فدای او شد وجان نیزهم این که می گویند آن خوشتر زحسن یار ما این دارد وآن نیزهم چون سرآمد دولت شب های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم .
ازخدا میخوام با همین دوستان وهمه اعضای دارآلقران سال بعد زائر مزار مولامون حسین (ع) باشیم.